تبليغاتX
تا بهاری دیگر

 من خيلی خوشحال بودم !

من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم  والدينم خيلی کمکم کردند   دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود …

فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود …!

اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم …

يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی !

سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :

اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………… .!

من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم …

اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم …

وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم …!

يهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!

پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی …!

ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم  و هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدی !!!

نتيجه اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد !!!  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 16:12  توسط شکیبا | 

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش …

راهبه سوار ميشه و راه ميفتن …

چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه …

راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !

کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...

 چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده …!

راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!

کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه …

بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن … کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی !!!

نتيجه اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 16:12  توسط شکیبا | 
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه مهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همديگه تعريف كنن...

بعد از مدتی يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون :
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد.

پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !
دومی: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمیترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد !!!
سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...

اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای ۳۰۰۰ متری بهش هديه داد!

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!

 سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كرديم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعريف كنی؟!
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!

سه تای ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحی !!!

 دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.

اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای ۳۰۰۰ متری هديه گرفت !!!

نتيجه اخلاقی: هيچوقت به چيزی كه كاملا در موردش مطمئن نيستی افتخار نكن !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 16:10  توسط شکیبا | 


1-- چرا ميگن طرف مثل بچه خوابش برده در حاليکه بچه ها هر دو ساعت يک بار از خواب بيدار مي شن و گريه مي کنن؟

2- چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟

3- چرا اگر به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوار خيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟

4- چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟

5- چرا تارزان ريش و سيبيل نداره؟

6- چرا خلبان هاي کاميکازه از کلاه ايمني استفاده مي کردن؟

7- اگر اين حرف درست باشه که ما به دنيا مي آييم که به ديگران کمک کنيم پس ديگران براي چي به دنيا ميان؟
8- آيا ميشه زير آب گريه کرد؟

9- چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسيد که زير چمدون چرخ بذاره؟


10 - چرا مردم وقتي مي خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره مي کنن ولي وقتي مي خوان بپرسن دستشويي کجاست به پشتشون اشاره نمي کنن؟


11- چرا گوفي روي دو پا راه ميره ولي پلوتو روي چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نيستن؟


12- اگر روغن ذرت از ذرت تهيه ميشه و روغن سبزيجات از سبزيجات، پس روغن بچه از چي تهيه مي شه؟

13- تا حالا توجه کرديد که اگر در صورت سگ ها فوت کنيد ديوونه مي شن ولي اگر با ماشين بيرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بيارن بيرون؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 16:7  توسط شکیبا | 
 
تست زن ذلیلی و مرد سالاری؟!

1= با خانومت داری از یه مغازه لباس فروشی دیدن می کنی و ایشون از یه لباس 250000 تومنی خوشش میاد:
الف- زود با هم میرین تو مغازه و تمام حقوق یه ماهتو دو دستی تقدیم صاحب مغازه می کنی و تا آخر اون ماه غذاهای طبیعی از قبیل باد و نور و هوا و ... می خورین!
ب- تا خانوم میاد اون لباسو نشونت بده خودتو به کوچه علی چپ میزنی انگار نه انگار که با تو بوده ! یه جوری مثل برق و باد از اونجا دورش میکنی و تا اون لباس از مد نیفتاده به اون منطقه بر نمیگردی!



2= با خانومت داری میری رستوران, موقعی که به رستوران می رسید:
الف- مثل زن ذلیلا میری جلو و دو دستی درو براش باز میکنی که احتمالاً اونایی که از اونجا رد میشن فکر میکنن جنابعالی پادو تشریف دارید!
ب-
بهش دستور میدی هر چه زودتر درو باز کنه !


3= خونتون مهمون دارید:
الف- زود پا میشی و واسه خنده مهمونا هم که شده مثل دست و پا چلفتی ها واسشون چایی میریزی و میاری.
ب- با قیافه کاملاًجدی و مردانه(جنم دار) اشاره میکنی خانومت هر چه زودتر واسه شما و مهمونا چایی بیاره.



4= یه روز تعطیل باحال:
الف- با همسرت میری بیرون و اون روز مثل علاف ها تو خیابون ول میگردید! و شب گرسنه و تشنه میاین خونه و یه چیز حاضری میخورین تا صبح کله سحر برید سر کار!
ب- بدون توجه به همسرت شب قبل از روز تعطیل, با دوستات قرار میزاری تا فردا برید گردش و کلی حال کنید و بعد از ظهرشم برید استخر و اگه زنت هم زیاد حرف زد فوری می فرستیش خونه مامانش اینا!




5= خانومت رفته عروسی و تو با دوستات تو خونت جمع شدید که یه دفعه خانومت مثل جن بسم الله ضاهر میشه:
الف- یهویی خودتو گم میکنی و به دوستات میگی اصلا ًنخندن و زود میری پیش خانومت و التماس میکنی آبروتو جلو دوستات نبره!
ب- اصلاً انگار نه انگار خانومت اومده. با دوستاتون میگید و میخندید و خانومت حتی جرأت نمیکنه بیاد سلام کنه!





6= داری تو تراس سیگار میکشی که ییهو خانومت سر میرسه:
الف- خودتو گم میکنی و نمیدونی چیکار کنی. شایدم سیگارو قورت بدی! اونوقت باید پول 100 باکس سیگار رو بدی واسه دوا درمون!
ب-
برمیگردی و با قیافه حق به جانب به خانومت دستور میدی یه لیوان چایی واست بیاره(چایی بعد از سیگار خیلی فاز میده!)



7= امروز قراره مادر زنت با شصتاد تا از فامیلاش مثل قوم تاتار حمله کنن خونتون واسه ناهار:
الف- اون روزو مرخصی میگیری و همش تو خونه میمونی و به همسرت کمک میکنی تا مادر زن و قومش بیان واسه قتل و غارت و چپاول...
ب- ساعت 2 اون روز که خانومت زنگ زد : کجا موندی؟ بهش میگی امروز سرت شلوغه و رییس گفته باید امشب تا ساعت 11 اضافه کار بمونی وگرنه اخراجی!!!



8= تو شرکت نشستی و داری با منشی خوشگلت گل میگی و گل میشنوی که یهو خانومت بدون در زدن وارد اتاقت میشه:
الف-
جلو منشیه به تته پته میفتی و رنگت مثل چغندر سرخ میشه
ب-
خانومتو از اتاق میفرستی بیرون و بهش گوشزد میکنی وقتی میخواد بیاد تو باید در بزنه (اصل اول تمدن!)




9= ساعت 2.30 نصفه شب صدای بچه 4 ماهتون از خواب بیدارت میکنه و پی میبری که آقا پسر گلت دسته گل به آب داده:
الف- زود پا میشی و در یک حرکت برق آسا بچه رو عوض میکنی طوری که خانم محترمت اصلاً نفهمه و خواب شیرینش قطع نشه و تا صبح بوی خوب آقا پسر تو مشامت بمونه!
ب- هماهنگ با بچه شروع میکنی به داد زدن و این کارو اینقدر ادامه میدی تا بالاخره خانومت بیدار بشه و همه کارا رو انجام بده، چون هر چی باشه اونه که بچه رو به دنیا آورده و خودشم مسئول خرابکاری هاشه!!!!!

توضیحات: برای هر پاسخ الف 0 امتیاز و برای هر پاسخ درست (ب) 2 امتیاز در نظر بگیر.
اگه امتیازت 15 به بالا بود:
آقا تبریک میگم! شما یه مرد نمونه هستی. در عین حال انسانی فهیم ، منطقی ، تابع نظم، با کمالات، شریف و خانواده دوست هستی! همسرت بهت افتخار میکنه!!
ایول بابا تو دیگه کی هستی! تو تمام مراحل زندگیت موفق هستی!
اگه امتیازت بین 15-5 بود:
شما مردی هستی که یه کم به همسرت رو میدی .در عین حال مرد چندان موفقی نیستی و تزلزل شخصیت داری! دلیلش هم گوش کردن به حرف همسرته ! باید به خودت بیای و شکوه و اقتدار یه مردو به خاطر بیاری !

اگه امتیازت کمتر از 5 بود:
خاک بر سرت! آخه به تو هم میگن مرد؟!؟! آبروی هر چی مرده بردی... مرده! جسد..خجالت نمیکشی نشستی اینجا واسه من تست هم میدی؟!؟!؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 16:6  توسط شکیبا | 
 

مي توان طرحي كشيد از زندگي
باتلاقش ابي اسمانش بي ابر روزگارش خالي از دل مردگي
وسپس ن صفحه ي نو زندگي كردو گذر كرد ز باد
جاده اي ساخت پراز يكرنگي
مي توان عاشق شد به صدايي دل بست
ونگاه كرد به بي راهه ي نور
و به هر چيز كه هست با نگاه شاپرك شد بيدار
با نواي هر ترانه چشم بست

 

شكيبا باش

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 18:55  توسط شکیبا | 
این هم از جملات دکتر شریعتی :

 

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.

 

----------

 

دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند.

 

----------

 

 

اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است.

 

----------

 

 

اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است.

 

----------

 

 

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

 

----------

 

 

اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه‌اي را بالا ببري.

 

----------

 

 

به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 18:38  توسط شکیبا | 
دكتر شريعتي انسان ها را به چهار گروه زير دسته بندي كرده است

دكتر علي شريعتي --- منبع: عاشقونه دات كام

دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.



دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.



دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.



دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 18:34  توسط شکیبا | 

 
  از اوونجایی که مغزم یخ زده و فعلا تعطیل اینو از من بپذیر......

جدایی از صمیم دل

اینکه با تو باشم و با من نباشی

  وبا هم نباشیم

                         جدایی همین است.

اینکه یک خانه ما را در بر گیرد

اما یک ستاره ما را در خود جای ندهد

       جدایی همین است.

اینکه قلبم اتاقی شد

خاموش کننده صداها با دیوار های مضاعف

                 و تو آِنرا به چشم نبینی

                           جدایی همین است.

اینکه در درون جسمت تو را جستجو کنم

و آوایت را در درون سخنانت جستجو کنم

و ضربان نبضت را در میان دستت جستجو کنم

                                 جدایی همین است!!!!!!!!!!





+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:42  توسط شکیبا | 


  باهام قهره،هر چی نازش رو می کشم بازم نگاهم نمیکنم.

هوشنگ خان من

رفیق گرمابه و گلستانم

همبازیه شیطون بلا............

الی غصه می خوره تو رو اینجوری داغون وپاشون میبینه....

هوشنگ خان یه نگاهم بکن.......

دلت نمی خواد نازت کنم؟باره آخره ها

دیگه دستت بهم نمیرسه هاااااااااا

دلت واسم تنگ میشه هااااااا

آشتی یار غارم آشتی........

دورش می چرخم،جدا شدن ازش خیلی سخته.....

ای بابا اینا چرا تنهامون نمی ذارن؟!!!؟لااقل وایه یه وداع عاشقانه!!!!!!!!!

غصه ناکم شدید،دستم رو می کشم رو بدنه داغونش و یه هو دل میکنم

سوئیچ رو می ذارم کف دست آقاهه،مراقب باشین ترمزش یه کم دیر می گیره.

قیافه آقاهه رو!!!!!!!!!!!!!!!چه قدر جا خورده!!!!!!!!

   چیه؟!دیوونه ندیدی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:40  توسط شکیبا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تو میمانی
نه عکس است
نه صدا
( تقدیم به آنهایی که می خواهند با عشق بمانند )

پیوندهای روزانه
مسافر بهار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
نویسندگان
شکیبا
مسافر بهار
پیوندها
دنیای موبایل 1
دنیای موبایل 2
دنیای آهنگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM